<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>زندگی با من و رویا هایم😺</title>
	<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://sepehrlife1390.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>در این وبلاگ با من و رویا هایم زندگی کنید که میداند شاید جزوی از من شدید.</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 18 Sep 2026 01:48:37 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>سرگذشت</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 01:48:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از بچگی داخل کشوری به دنیا آمدم که نباید. و از همان زمان میدانستم که آنجا جای من نیست. گریه ی اولیه ی من ساده نبود، گریه ای بود که تمام مشکلات آیندگان را مشخص میکرد.
انگار که می‌دانستم قرار است سختی زیادی بکشم؛ آیا ممکن بود از آنها گذر کنم و قفل آن قفس شوم آینده ای تکراری و غمگین را در کشورم بشکنم و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20250912142905653123.webp" alt="" /></p><p>از بچگی داخل کشوری به دنیا آمدم که نباید. و از همان زمان میدانستم که آنجا جای من نیست. گریه ی اولیه ی من ساده نبود، گریه ای بود که تمام مشکلات آیندگان را مشخص میکرد.</p><p>انگار که می‌دانستم قرار است سختی زیادی بکشم؛ آیا ممکن بود از آنها گذر کنم و قفل آن قفس شوم آینده ای تکراری و غمگین را در کشورم بشکنم و به سمت آرزو هایم مانند پرنده ای آزاد پرواز کنم؟ اصلا راهی برای پیدا کردن کلید آن قفل وجود داشت؟ </p><p>چند سال بعد خود را در آغوش پدری دیدم که تمام تلاشش را برای موفقیت این پسر میکرد اما دیگر تنها بود، نه به خاطر از دست دادن مادر، نه؛ بلکه برای خودخواه بودن یک به اصطلاح مادر.</p><p>در آغوش پدری دیده شدم که همه ی سخت کوشی هایش و سر پا ماندن هایش به خاطر این پسر بود؛ نه! به آن فکر نکنید من از بچه ی طلاق بودن خجالت نمی‌کشم بلکه افتخار میکنم به آن پدر که با وجود تمامی فشار های اطرافش برای این پسر جنگید و خسته نشد.</p><p>بزرگتر شد و اکنون در کنار پدربزرگ و مادربزرگ بود. بله با خوشحالی فراوان میتواند بگوید آن پدر زندگی جدیدی را شروع کرد.</p><p>این پسر در حال بزرگتر شدن بود و این برایش ترسناک بود؛ زمانی که باید آینده ی خود را مشخص میکرد فرا رسیده بود اما یک مشکل بسیار بزرگ وجود داشت:</p><p>دیدگاه و خواست جامعه کاملا برخلاف علایق او بود.</p><p>یک لحظه صبر داشته باشید، پس آن پرواز شتابان از قفس چه میشد؟ آیا فقط یک خیال بود؟</p><p>«گشت و گذار در کوچه پس کوچه های آمریکا برای یافتن ایده و کار برای برند های معروف دنیا مانند دیور به عنوان یک طراح لباس.</p><p>و یا زندگی به عنوان یک نقاش خبره در فرانسه، درحال برگزاری بزرگترین نمایشگاه خود در پاریس.»</p><p>پس این رویا ها چه می‌شوند؟</p><p>تلاش هایی فقط برای نظرات دیگران و تبدیل ذهن های خلاق به ذهن هایی عادی برای دیدگاه جامعه...</p><p> آیا این یک حمله تروریستی نیست؟؟؟</p><p>مگر یک جامعه فقط به پزشک و مهندس احتیاج دارد؟ با خود فکر کنید، شاید مشکل جامعه ای رو به پسرفت این است. ذهن هایی خلاق و عملی را با دانش های تئوری و پشت میزی و عادی نابود می‌سازید و به دنبال مشکل میگردید؟!</p><p>این پرسش ها در ذهنش مطرح میشوند و او همچنان به دنبال  کلیدی برای این قفس است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20250912142905653123.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20250912142905653123.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>رویا</category>
		<category>ایران</category>
		<category>فرار</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز در رویای من ۴</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 20:00:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزی دیگر در پاریس را میگذرانم. امروز حس بهتری دارم، روز اول کالج است. یادگیری زبان کمی برایم سخت بود اما به شدت لذت می‌بردم تا هرچه بیشتر یاد بگیرم. 
یونیفورم رو پوشیدم و از خانه خارج شدم. به همان نانوایی همیشگی رفتم و صبحانه ام را گرفتم؛ سوار اتوبوس شدم و درحالی که از کنار طاق پیروزی رد می‌شدیم به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20250912142755615054.webp" alt="" /></p><p>روزی دیگر در پاریس را میگذرانم. امروز حس بهتری دارم، روز اول کالج است. یادگیری زبان کمی برایم سخت بود اما به شدت لذت می‌بردم تا هرچه بیشتر یاد بگیرم. </p><p>یونیفورم رو پوشیدم و از خانه خارج شدم. به همان نانوایی همیشگی رفتم و صبحانه ام را گرفتم؛ سوار اتوبوس شدم و درحالی که از کنار طاق پیروزی رد می‌شدیم به آرزویی که به حقیقت پیوسته بود فکر میکردم.</p><p>در درب ورودی کالج همه به من خیره شدند زیرا به گفته ی آنها تازه وارد بودم. شاید اوایل کمی سخت می‌گذشت اما می‌توانستم تحمل کنم زیرا آرزویش را داشتم.</p><p>زنگ اول زبان فرانسوی، زنگ دوم ریاضی و زنگ آخر تاریخ فرانسه داشتیم؛ اواسط سال بود و من کمی عقب بودم؛ جای نشستن ام را در گوشه ی کلاس و کنار پنجره انتخاب کردم و به سرسبزی و آسمان آبی و تمیز بیرون خیره میشدم.</p><p>بلاخره حس زندگی را به دست آوردم...</p><p>(ادامه در پارت بعد🌹)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20250912142755615054.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20250912142755615054.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>آرزو</category>
		<category>فرانسه</category>
		<category>برج ایفل</category>
	</item>
	<item>
		<title>پوچی افکارم</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 02:14:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیتونم دست از فکر کردن بردارم، فکر هایی درباره ی زندگی که اصلا معنایی ندارد و فکر درباره ی آینده ای که اصلا وجود دارد؟
زمانی را به خاطر دارم که دغدغه هایم آنقدر ناچیز در حد یک بستنی بود و این دغدغه با بزرگ شدنم بزرگ تر و سنگین تر شد. خیلی زود بزرگ شدم و این آرزوی من نبود، بود؟
‍شغل های کودکی... چیز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20250912142959730714.webp" alt="" /></p><p>نمیتونم دست از فکر کردن بردارم، فکر هایی درباره ی زندگی که اصلا معنایی ندارد و فکر درباره ی آینده ای که اصلا وجود دارد؟</p><p>زمانی را به خاطر دارم که دغدغه هایم آنقدر ناچیز در حد یک بستنی بود و این دغدغه با بزرگ شدنم بزرگ تر و سنگین تر شد. خیلی زود بزرگ شدم و این آرزوی من نبود، بود؟</p><p>‍شغل های کودکی... چیزی برای گفتن درباره اش ندارم چون... دلیلی هم برایش ندارم. آینده برای من ارزشی ندارد و بزرگ شدن بدترین رویداد تمام زندگی ام شد‌.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20250912142959730714.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20250912142959730714.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>جنون</category>
		<category>افکار</category>
		<category>دیوانگی</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز در رویای سفر</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Sep 2025 22:27:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای بار دوم در هواپیما هستم، نه برای مهاجرت و ترک فرانسه بلکه برای برآورده کردن آرزویی دیگر و تجربه ی سفر به نیویورک.
حدود دو ساعت برای رسیدن به نیویورک مونده؛ دل تو دلم نبود، ولی منتظر نشستم و به بیرون نگاه کردم. مهمان دار هواپیما را صدا کردم و از او یک بطری آب درخواست کردم.
هواپیما فرود آمد، و تر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250925222734123798.webp" alt="" /></p><p>برای بار دوم در هواپیما هستم، نه برای مهاجرت و ترک فرانسه بلکه برای برآورده کردن آرزویی دیگر و تجربه ی سفر به نیویورک.</p><p>حدود دو ساعت برای رسیدن به نیویورک مونده؛ دل تو دلم نبود، ولی منتظر نشستم و به بیرون نگاه کردم. مهمان دار هواپیما را صدا کردم و از او یک بطری آب درخواست کردم.</p><p>هواپیما فرود آمد، و ترس من از هواپیما باری دیگر به پایان رسید؛ در طول مسیر هر لحظه احساس خطر میکردم. از گیت خارج شدم و از کنار افرادی رد شدم که همه انگلیسی زبان بودند. یک اوبر گرفتم و برای گذاشتن وسایلم در هتل به آنجا رفتم. </p><p>پس از گذاشتن وسایلم در اتاق ۳۹ هتل و قفل کردن در اتاقم، یک ماشین رِنت کردم و سوار ماشین شدم. همه ی کوچه و خیابان های آنجا حس جی تی ای رو بهم میداد. ساحل ها، نخل های کنار ساحل و دریای پر رنگ و زیبا.</p><p>پس از گشت و گذار فراوان با خستگی زیاد به هتل برگشتم و به خوابی عمیق فرو رفتم....</p><p>پایان⭐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250925222734123798.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250925222734123798.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>آرزو</category>
		<category>رویا</category>
		<category>سفر</category>
		<category>حس و حال</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز در رویای من ۳</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Sep 2025 16:24:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به پاریس رسیدم، خسته تر از همیشه. خیلی سریع به سمت هتلی که اجاره کرده بودم رفتم؛ هتلم عالی بود با منظره ای از برج ایفل. خیلی مونده بود که بتوانم خانه ام با زیرشیروانی را بخرم.‍
باید از هفته بعد به دنبال کار می‌گشتم ولی تا هفته بعد میخواستم تمام پاریس را بگردم، خیلی کار داشتم. ساعت ده صبح از خواب بید...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" alt="" /></p><p>به پاریس رسیدم، خسته تر از همیشه. خیلی سریع به سمت هتلی که اجاره کرده بودم رفتم؛ هتلم عالی بود با منظره ای از برج ایفل. خیلی مونده بود که بتوانم خانه ام با زیرشیروانی را بخرم.‍</p><p>باید از هفته بعد به دنبال کار می‌گشتم ولی تا هفته بعد میخواستم تمام پاریس را بگردم، خیلی کار داشتم. ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم، به طرف موزه ی لوور رفتم؛ زیبایی نقاشی مونالیزا و دیگر، آثار مصر و مومیایی ها من را محو خود کرده بود.</p><p>سپس به بالای برج ایفل رفتم و پاریس رو از بالا دیدم و حس کردم که به این شهر تعلق دارم؛ بعد از نیم ساعت برای دیدن کوچه و خیابان های پاریس شروع به قدم زدن کردم، در دنیای رویای هایم در خیابان ها غرق شدم، خانه های بسیار زیبایی در آنجا وجود داشت که هر لحظه آرزو میکردم یکی از آنها را داشته باشم.</p><p>پایان⭐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>آرزو</category>
		<category>فرانسه</category>
		<category>برج ایفل</category>
		<category>پاریس</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز در رویای من ۲</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Sep 2025 16:21:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در حال رسیدن به رویاهایم بودم و تمام آن رویا را با خودم مرور میکردم؛ یعنی میشود؟
در فرودگاه ایران بودم، قرار بود که یک توقف، در راه به پاریس باشد. استرس داشتم یعنی چه میشود، آیا میتوانم دوری از خانواده ام را تحمل کنم؟ از خودم سوالات این شکلی می‌پرسیدم و جواب بیشترشان نمیدانم بود.
صدای بلندگو فرودگاه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" alt="" /></p><p>در حال رسیدن به رویاهایم بودم و تمام آن رویا را با خودم مرور میکردم؛ یعنی میشود؟</p><p>در فرودگاه ایران بودم، قرار بود که یک توقف، در راه به پاریس باشد. استرس داشتم یعنی چه میشود، آیا میتوانم دوری از خانواده ام را تحمل کنم؟ از خودم سوالات این شکلی می‌پرسیدم و جواب بیشترشان نمیدانم بود.</p><p>صدای بلندگو فرودگاه بلند شد که اسم هواپیمای من را صدا میزد؛ به خودم اومدم و به طرف گیت رفتم استرس داشتم ولی از گیت با موفقیت عبور کردم. وارد هواپیما شدم و حس دوری و غربت تمام وجودم را گرفت و شروع به گریه کردم... خوابم برد، به مقصد اول رسیدیم ترکیه تا دو ساعت دیگر پرواز بعدی از زمین بلند میشد. گرسنه بودم کمی غذا خوردم که دو ساعت گذشت. وارد هواپیمای دوم شدم به مقصد پاریس؛ نمیدانم شکی دلم را گرفته بود، دلم میخواست همون لحظه برگردم پیش خانواده ام ولی راهی نداشتم.</p><p>به پاریس رسیدم.....</p><p>پایان⭐</p><p>(ادامه در قسمت بعد)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>آرزو</category>
		<category>فرانسه</category>
		<category>پاریس</category>
		<category>رویا</category>
	</item>
	<item>
		<title>همش یک خواب بود</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 18:58:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در خانه نشسته ام، هوا ابری است و احتمال باریدن باران وجود دارد. دودی گربه ام به پیشم می آید و با صدای ناله گونه ای مرا صدا میزند؛ این نشان دهنده گرسنه بودنش است، کمد وسایلش را باز میکنم و کمی غذا برایش میریزم؛ دامپزشک گفته بود که اضافه وزن دارد پس باید به اندازه غذا برایش بریزم.
از خواب بیدار میشم،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250912185613701443.webp" alt="" /></p><p>در خانه نشسته ام، هوا ابری است و احتمال باریدن باران وجود دارد. دودی گربه ام به پیشم می آید و با صدای ناله گونه ای مرا صدا میزند؛ این نشان دهنده گرسنه بودنش است، کمد وسایلش را باز میکنم و کمی غذا برایش میریزم؛ دامپزشک گفته بود که اضافه وزن دارد پس باید به اندازه غذا برایش بریزم.<br>از خواب بیدار میشم، عجیب است دودی برای بیدار کردنم نیامده. با خودم فکر میکنم که خسته بوده و بیشتر خوابیده، از تختم بلند می‌شوم و به دنبال دودی میگردم...... پیدایش نمیکنم!<br>به در خانه نگاه میکنم؛ در باز است، خودم را آروم میکنم: اون بدون من جایی نمیره. ولی رفته بود، به بیرون از خانه میروم، میگردم و میگردم و میگردم. نیست که نیست انگار که آب شده و رفته تو زمین.<br>با وحشت از خواب میپرم، یعنی این ها همه خواب بود؟؟؟<br>به دنبال دودی میگردم، و یکدفعه یادم میاید که هفته پیش پدرم او را واگذار کرده.<br>پایان⭐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912185613701443.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912185613701443.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>گربه</category>
		<category>خواب</category>
		<category>واگذاری</category>
		<category>دلتنگی</category>
	</item>
	<item>
		<title>هزار کوه اگر سد راه من شود.....</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 13:54:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هزار کوه اگر سد راه من شود باز هم نمیتوانم آن روز را از خاطر ببرم. کدام روز؟! در ادامه داستانی بر اساس واقعیت را خواهیم خواند:
‌ساعت ۱۰ شب، دو روز میشود که مادر مادربزرگم به خانمان آمده است؛ او از صبح بی حال است و کم حرف تر از دیگر زمان ها شده بود.
‌کم کم لرز بر او قالب شده و در حین خواب هزیون می گو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142905653123.webp" alt="" /></p><p>هزار کوه اگر سد راه من شود باز هم نمیتوانم آن روز را از خاطر ببرم. کدام روز؟! در ادامه داستانی بر اساس واقعیت را خواهیم خواند:</p><p>‌ساعت ۱۰ شب، دو روز میشود که مادر مادربزرگم به خانمان آمده است؛ او از صبح بی حال است و کم حرف تر از دیگر زمان ها شده بود.</p><p>‌کم کم لرز بر او قالب شده و در حین خواب هزیون می گوید. در همین حین مادربزرگم از من می خواهد که ببینم چه می گوید ولی حرف های زمزمه ای او نامفهوم می باشد.</p><p>ساعت ۱۱ شب، وضع وخیم می شود و او دارد از حال میرود. از او می خواهیم که به پیش دکتر برویم، با حرکت سر قبول میکند. برای حاضر شدن به اتاق ها می رویم، وقتی برگشتیم او دیگر نفس نمی کشید.</p><p>نبض ندارد و نفس نمی کشد، لب هایش در حال کبود شدن و رنگش در حال سفید شدن مانند گچ؛ و این بود اولین مرگی که از نزدیک دیدم.</p><p>پایان⭐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142905653123.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142905653123.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>مرگ</category>
		<category>ناراحتی</category>
		<category>غصه</category>
		<category>از دست دادن</category>
		<category>گریه</category>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز در رویای من ۱</title>
		<link>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 13:43:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در شهر پاریس در اتاق زیرشیروانی خانه ام با پنجره ای روبه برج ایفل، بر روی صندلی پیانو نشسته ام، به بیرون و برج ایفل نگاه میکنم؛ پنجره را کمی باز میکنم و یک زنبور وارد اتاق میشود، میرود و روی تک گل رز در ظرف استوانه ای و شیشه ای پر از آب، روی پیانو مینشیند.
 به بیرون نگاه میکنم فردی نا آشنا ولی مهربا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" alt="" /></p><p>در شهر پاریس در اتاق زیرشیروانی خانه ام با پنجره ای روبه برج ایفل، بر روی صندلی پیانو نشسته ام، به بیرون و برج ایفل نگاه میکنم؛ پنجره را کمی باز میکنم و یک زنبور وارد اتاق میشود، میرود و روی تک گل رز در ظرف استوانه ای و شیشه ای پر از آب، روی پیانو مینشیند.</p><p> به بیرون نگاه میکنم فردی نا آشنا ولی مهربان به من در اتاق نگاه میکند و  لبخند میزند و دستی تکان میدهد من هم به او لبخند میزنم؛ شروع به نواختن آهنگ مورد علاقه ام میکنم بعد از نیم ساعت و نواختن چندین آهنگ میروم و روی تختم در اتاق، دراز میکشم خوابم میبرد، پس از یک ساعت، از گرسنگی از خواب میپرم، به طبقه پایین و قسمت اصلی خانه میروم، در یخچال را باز میکنم و میبینم هیچ چیز برای خوردن نیست. ساعت را نگاه میکنم، تازه ساعت چهار بعد از ظهر است؛ به بیرون از خونه میرم، در نزدیکی خانه نانوایی بسیار عالی و خوبی وجود دارد که هر روز با بوی نان از خواب بیدار میشوم، به آنجا میرم؛ نانوای مهربان که مرا می‌شناسد به من سلام میکند، از او یک نان فرانسوی درخواست میکنم. او میگوید: میشود ۱ یورو. پول را از جیبم در می آورم و پرداخت میکنم.</p><p>به خانه بر میگردم و از طعم دلپذیر نان لذت میبرم.</p><p>پایان⭐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://sepehrlife1390.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>سپهری</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/webp/20250912142755615054.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>زندگی</category>
		<category>آرزو</category>
		<category>فرانسه</category>
		<category>برج ایفل</category>
		<category>پاریس</category>
	</item>
</channel>
</rss>