روزی دیگر در پاریس را میگذرانم. امروز حس بهتری دارم، روز اول کالج است. یادگیری زبان کمی برایم سخت بود اما به شدت لذت می‌بردم تا هرچه بیشتر یاد بگیرم. 

یونیفورم رو پوشیدم و از خانه خارج شدم. به همان نانوایی همیشگی رفتم و صبحانه ام را گرفتم؛ سوار اتوبوس شدم و درحالی که از کنار طاق پیروزی رد می‌شدیم به آرزویی که به حقیقت پیوسته بود فکر میکردم.

در درب ورودی کالج همه به من خیره شدند زیرا به گفته ی آنها تازه وارد بودم. شاید اوایل کمی سخت می‌گذشت اما می‌توانستم تحمل کنم زیرا آرزویش را داشتم.

زنگ اول زبان فرانسوی، زنگ دوم ریاضی و زنگ آخر تاریخ فرانسه داشتیم؛ اواسط سال بود و من کمی عقب بودم؛ جای نشستن ام را در گوشه ی کلاس و کنار پنجره انتخاب کردم و به سرسبزی و آسمان آبی و تمیز بیرون خیره میشدم.

بلاخره حس زندگی را به دست آوردم...

(ادامه در پارت بعد🌹)