سرگذشت
از بچگی داخل کشوری به دنیا آمدم که نباید. و از همان زمان میدانستم که آنجا جای من نیست. گریه ی اولیه ی من ساده نبود، گریه ای بود که تمام مشکلات آیندگان را مشخص میکرد.
انگار که میدانستم قرار است سختی زیادی بکشم؛ آیا ممکن بود از آنها گذر کنم و قفل آن قفس شوم آینده ای تکراری و غمگین را در کشورم بشکنم و به سمت آرزو هایم مانند پرنده ای آزاد پرواز کنم؟ اصلا راهی برای پیدا کردن کلید آن قفل وجود داشت؟
چند سال بعد خود را در آغوش پدری دیدم که تمام تلاشش را برای موفقیت این پسر میکرد اما دیگر تنها بود، نه به خاطر از دست دادن مادر، نه؛ بلکه برای خودخواه بودن یک به اصطلاح مادر.
در آغوش پدری دیده شدم که همه ی سخت کوشی هایش و سر پا ماندن هایش به خاطر این پسر بود؛ نه! به آن فکر نکنید من از بچه ی طلاق بودن خجالت نمیکشم بلکه افتخار میکنم به آن پدر که با وجود تمامی فشار های اطرافش برای این پسر جنگید و خسته نشد.
بزرگتر شد و اکنون در کنار پدربزرگ و مادربزرگ بود. بله با خوشحالی فراوان میتواند بگوید آن پدر زندگی جدیدی را شروع کرد.
این پسر در حال بزرگتر شدن بود و این برایش ترسناک بود؛ زمانی که باید آینده ی خود را مشخص میکرد فرا رسیده بود اما یک مشکل بسیار بزرگ وجود داشت:
دیدگاه و خواست جامعه کاملا برخلاف علایق او بود.
یک لحظه صبر داشته باشید، پس آن پرواز شتابان از قفس چه میشد؟ آیا فقط یک خیال بود؟
«گشت و گذار در کوچه پس کوچه های آمریکا برای یافتن ایده و کار برای برند های معروف دنیا مانند دیور به عنوان یک طراح لباس.
و یا زندگی به عنوان یک نقاش خبره در فرانسه، درحال برگزاری بزرگترین نمایشگاه خود در پاریس.»
پس این رویا ها چه میشوند؟
تلاش هایی فقط برای نظرات دیگران و تبدیل ذهن های خلاق به ذهن هایی عادی برای دیدگاه جامعه...
آیا این یک حمله تروریستی نیست؟؟؟
مگر یک جامعه فقط به پزشک و مهندس احتیاج دارد؟ با خود فکر کنید، شاید مشکل جامعه ای رو به پسرفت این است. ذهن هایی خلاق و عملی را با دانش های تئوری و پشت میزی و عادی نابود میسازید و به دنبال مشکل میگردید؟!
این پرسش ها در ذهنش مطرح میشوند و او همچنان به دنبال کلیدی برای این قفس است.
ممنون میشم با لایک و ساب از ما حمایت کنید🔥♥️