برچسب (رویا)

پست‌های مرتبط با برچسب (رویا)

سرگذشت

سرگذشت

سپهری سپهری · سپهری ·

از بچگی داخل کشوری به دنیا آمدم که نباید. و از همان زمان میدانستم که آنجا جای من نیست. گریه ی اولیه ی من ساده نبود، گریه ای بود که تمام مشکلات آیندگان را مشخص میکرد.

انگار که می‌دانستم قرار است سختی زیادی بکشم؛ آیا ممکن بود از آنها گذر کنم و قفل آن قفس شوم آینده ای تکراری و غمگین را در کشورم بشکنم و به سمت آرزو هایم مانند پرنده ای آزاد پرواز کنم؟ اصلا راهی برای پیدا کردن کلید آن قفل وجود داشت؟ 

چند سال بعد خود را در آغوش پدری دیدم که تمام تلاشش را برای موفقیت این پسر میکرد اما دیگر تنها بود، نه به خاطر از دست دادن مادر، نه؛ بلکه برای خودخواه بودن یک به اصطلاح مادر.

در آغوش پدری دیده شدم که همه ی سخت کوشی هایش و سر پا ماندن هایش به خاطر این پسر بود؛ نه! به آن فکر نکنید من از بچه ی طلاق بودن خجالت نمی‌کشم بلکه افتخار میکنم به آن پدر که با وجود تمامی فشار های اطرافش برای این پسر جنگید و خسته نشد.

بزرگتر شد و اکنون در کنار پدربزرگ و مادربزرگ بود. بله با خوشحالی فراوان میتواند بگوید آن پدر زندگی جدیدی را شروع کرد.

این پسر در حال بزرگتر شدن بود و این برایش ترسناک بود؛ زمانی که باید آینده ی خود را مشخص میکرد فرا رسیده بود اما یک مشکل بسیار بزرگ وجود داشت:

دیدگاه و خواست جامعه کاملا برخلاف علایق او بود.

یک لحظه صبر داشته باشید، پس آن پرواز شتابان از قفس چه میشد؟ آیا فقط یک خیال بود؟

«گشت و گذار در کوچه پس کوچه های آمریکا برای یافتن ایده و کار برای برند های معروف دنیا مانند دیور به عنوان یک طراح لباس.

و یا زندگی به عنوان یک نقاش خبره در فرانسه، درحال برگزاری بزرگترین نمایشگاه خود در پاریس.»

پس این رویا ها چه می‌شوند؟

تلاش هایی فقط برای نظرات دیگران و تبدیل ذهن های خلاق به ذهن هایی عادی برای دیدگاه جامعه...

 آیا این یک حمله تروریستی نیست؟؟؟

مگر یک جامعه فقط به پزشک و مهندس احتیاج دارد؟ با خود فکر کنید، شاید مشکل جامعه ای رو به پسرفت این است. ذهن هایی خلاق و عملی را با دانش های تئوری و پشت میزی و عادی نابود می‌سازید و به دنبال مشکل میگردید؟!

این پرسش ها در ذهنش مطرح میشوند و او همچنان به دنبال  کلیدی برای این قفس است.

یک روز در رویای سفر

برای بار دوم در هواپیما هستم، نه برای مهاجرت و ترک فرانسه بلکه برای برآورده کردن آرزویی دیگر و تجربه ی سفر به نیویورک.

حدود دو ساعت برای رسیدن به نیویورک مونده؛ دل تو دلم نبود، ولی منتظر نشستم و به بیرون نگاه کردم. مهمان دار هواپیما را صدا کردم و از او یک بطری آب درخواست کردم.

هواپیما فرود آمد، و ترس من از هواپیما باری دیگر به پایان رسید؛ در طول مسیر هر لحظه احساس خطر میکردم. از گیت خارج شدم و از کنار افرادی رد شدم که همه انگلیسی زبان بودند. یک اوبر گرفتم و برای گذاشتن وسایلم در هتل به آنجا رفتم. 

پس از گذاشتن وسایلم در اتاق ۳۹ هتل و قفل کردن در اتاقم، یک ماشین رِنت کردم و سوار ماشین شدم. همه ی کوچه و خیابان های آنجا حس جی تی ای رو بهم میداد. ساحل ها، نخل های کنار ساحل و دریای پر رنگ و زیبا.

پس از گشت و گذار فراوان با خستگی زیاد به هتل برگشتم و به خوابی عمیق فرو رفتم....

پایان⭐

یک روز در رویای من ۲

یک روز در رویای من ۲

سپهری سپهری · سپهری ·

در حال رسیدن به رویاهایم بودم و تمام آن رویا را با خودم مرور میکردم؛ یعنی میشود؟

در فرودگاه ایران بودم، قرار بود که یک توقف، در راه به پاریس باشد. استرس داشتم یعنی چه میشود، آیا میتوانم دوری از خانواده ام را تحمل کنم؟ از خودم سوالات این شکلی می‌پرسیدم و جواب بیشترشان نمیدانم بود.

صدای بلندگو فرودگاه بلند شد که اسم هواپیمای من را صدا میزد؛ به خودم اومدم و به طرف گیت رفتم استرس داشتم ولی از گیت با موفقیت عبور کردم. وارد هواپیما شدم و حس دوری و غربت تمام وجودم را گرفت و شروع به گریه کردم... خوابم برد، به مقصد اول رسیدیم ترکیه تا دو ساعت دیگر پرواز بعدی از زمین بلند میشد. گرسنه بودم کمی غذا خوردم که دو ساعت گذشت. وارد هواپیمای دوم شدم به مقصد پاریس؛ نمیدانم شکی دلم را گرفته بود، دلم میخواست همون لحظه برگردم پیش خانواده ام ولی راهی نداشتم.

به پاریس رسیدم.....

پایان⭐

(ادامه در قسمت بعد)