یک روز در رویای سفر
برای بار دوم در هواپیما هستم، نه برای مهاجرت و ترک فرانسه بلکه برای برآورده کردن آرزویی دیگر و تجربه ی سفر به نیویورک.
حدود دو ساعت برای رسیدن به نیویورک مونده؛ دل تو دلم نبود، ولی منتظر نشستم و به بیرون نگاه کردم. مهمان دار هواپیما را صدا کردم و از او یک بطری آب درخواست کردم.
هواپیما فرود آمد، و ترس من از هواپیما باری دیگر به پایان رسید؛ در طول مسیر هر لحظه احساس خطر میکردم. از گیت خارج شدم و از کنار افرادی رد شدم که همه انگلیسی زبان بودند. یک اوبر گرفتم و برای گذاشتن وسایلم در هتل به آنجا رفتم.
پس از گذاشتن وسایلم در اتاق ۳۹ هتل و قفل کردن در اتاقم، یک ماشین رِنت کردم و سوار ماشین شدم. همه ی کوچه و خیابان های آنجا حس جی تی ای رو بهم میداد. ساحل ها، نخل های کنار ساحل و دریای پر رنگ و زیبا.
پس از گشت و گذار فراوان با خستگی زیاد به هتل برگشتم و به خوابی عمیق فرو رفتم....
پایان⭐
ممنون میشم ازم حمایت کنید🙏
هر هفته یک تا دو پست داریم🥳♥️