آرشیو شهریور 1404

پست‌های منتشر شده در شهریور 1404

یک روز در رویای من ۳

یک روز در رویای من ۳

سپهری سپهری · سپهری ·

به پاریس رسیدم، خسته تر از همیشه. خیلی سریع به سمت هتلی که اجاره کرده بودم رفتم؛ هتلم عالی بود با منظره ای از برج ایفل. خیلی مونده بود که بتوانم خانه ام با زیرشیروانی را بخرم.‍

باید از هفته بعد به دنبال کار می‌گشتم ولی تا هفته بعد میخواستم تمام پاریس را بگردم، خیلی کار داشتم. ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم، به طرف موزه ی لوور رفتم؛ زیبایی نقاشی مونالیزا و دیگر، آثار مصر و مومیایی ها من را محو خود کرده بود.

سپس به بالای برج ایفل رفتم و پاریس رو از بالا دیدم و حس کردم که به این شهر تعلق دارم؛ بعد از نیم ساعت برای دیدن کوچه و خیابان های پاریس شروع به قدم زدن کردم، در دنیای رویای هایم در خیابان ها غرق شدم، خانه های بسیار زیبایی در آنجا وجود داشت که هر لحظه آرزو میکردم یکی از آنها را داشته باشم.

پایان⭐

یک روز در رویای من ۲

یک روز در رویای من ۲

سپهری سپهری · سپهری ·

در حال رسیدن به رویاهایم بودم و تمام آن رویا را با خودم مرور میکردم؛ یعنی میشود؟

در فرودگاه ایران بودم، قرار بود که یک توقف، در راه به پاریس باشد. استرس داشتم یعنی چه میشود، آیا میتوانم دوری از خانواده ام را تحمل کنم؟ از خودم سوالات این شکلی می‌پرسیدم و جواب بیشترشان نمیدانم بود.

صدای بلندگو فرودگاه بلند شد که اسم هواپیمای من را صدا میزد؛ به خودم اومدم و به طرف گیت رفتم استرس داشتم ولی از گیت با موفقیت عبور کردم. وارد هواپیما شدم و حس دوری و غربت تمام وجودم را گرفت و شروع به گریه کردم... خوابم برد، به مقصد اول رسیدیم ترکیه تا دو ساعت دیگر پرواز بعدی از زمین بلند میشد. گرسنه بودم کمی غذا خوردم که دو ساعت گذشت. وارد هواپیمای دوم شدم به مقصد پاریس؛ نمیدانم شکی دلم را گرفته بود، دلم میخواست همون لحظه برگردم پیش خانواده ام ولی راهی نداشتم.

به پاریس رسیدم.....

پایان⭐

(ادامه در قسمت بعد)

همش یک خواب بود

همش یک خواب بود

سپهری سپهری · سپهری ·

در خانه نشسته ام، هوا ابری است و احتمال باریدن باران وجود دارد. دودی گربه ام به پیشم می آید و با صدای ناله گونه ای مرا صدا میزند؛ این نشان دهنده گرسنه بودنش است، کمد وسایلش را باز میکنم و کمی غذا برایش میریزم؛ دامپزشک گفته بود که اضافه وزن دارد پس باید به اندازه غذا برایش بریزم.
از خواب بیدار میشم، عجیب است دودی برای بیدار کردنم نیامده. با خودم فکر میکنم که خسته بوده و بیشتر خوابیده، از تختم بلند می‌شوم و به دنبال دودی میگردم...... پیدایش نمیکنم!
به در خانه نگاه میکنم؛ در باز است، خودم را آروم میکنم: اون بدون من جایی نمیره. ولی رفته بود، به بیرون از خانه میروم، میگردم و میگردم و میگردم. نیست که نیست انگار که آب شده و رفته تو زمین.
با وحشت از خواب میپرم، یعنی این ها همه خواب بود؟؟؟
به دنبال دودی میگردم، و یکدفعه یادم میاید که هفته پیش پدرم او را واگذار کرده.
پایان⭐

هزار کوه اگر سد راه من شود.....

هزار کوه اگر سد راه من شود باز هم نمیتوانم آن روز را از خاطر ببرم. کدام روز؟! در ادامه داستانی بر اساس واقعیت را خواهیم خواند:

‌ساعت ۱۰ شب، دو روز میشود که مادر مادربزرگم به خانمان آمده است؛ او از صبح بی حال است و کم حرف تر از دیگر زمان ها شده بود.

‌کم کم لرز بر او قالب شده و در حین خواب هزیون می گوید. در همین حین مادربزرگم از من می خواهد که ببینم چه می گوید ولی حرف های زمزمه ای او نامفهوم می باشد.

ساعت ۱۱ شب، وضع وخیم می شود و او دارد از حال میرود. از او می خواهیم که به پیش دکتر برویم، با حرکت سر قبول میکند. برای حاضر شدن به اتاق ها می رویم، وقتی برگشتیم او دیگر نفس نمی کشید.

نبض ندارد و نفس نمی کشد، لب هایش در حال کبود شدن و رنگش در حال سفید شدن مانند گچ؛ و این بود اولین مرگی که از نزدیک دیدم.

پایان⭐

یک روز در رویای من ۱

یک روز در رویای من ۱

سپهری سپهری · سپهری ·

در شهر پاریس در اتاق زیرشیروانی خانه ام با پنجره ای روبه برج ایفل، بر روی صندلی پیانو نشسته ام، به بیرون و برج ایفل نگاه میکنم؛ پنجره را کمی باز میکنم و یک زنبور وارد اتاق میشود، میرود و روی تک گل رز در ظرف استوانه ای و شیشه ای پر از آب، روی پیانو مینشیند.

 به بیرون نگاه میکنم فردی نا آشنا ولی مهربان به من در اتاق نگاه میکند و  لبخند میزند و دستی تکان میدهد من هم به او لبخند میزنم؛ شروع به نواختن آهنگ مورد علاقه ام میکنم بعد از نیم ساعت و نواختن چندین آهنگ میروم و روی تختم در اتاق، دراز میکشم خوابم میبرد، پس از یک ساعت، از گرسنگی از خواب میپرم، به طبقه پایین و قسمت اصلی خانه میروم، در یخچال را باز میکنم و میبینم هیچ چیز برای خوردن نیست. ساعت را نگاه میکنم، تازه ساعت چهار بعد از ظهر است؛ به بیرون از خونه میرم، در نزدیکی خانه نانوایی بسیار عالی و خوبی وجود دارد که هر روز با بوی نان از خواب بیدار میشوم، به آنجا میرم؛ نانوای مهربان که مرا می‌شناسد به من سلام میکند، از او یک نان فرانسوی درخواست میکنم. او میگوید: میشود ۱ یورو. پول را از جیبم در می آورم و پرداخت میکنم.

به خانه بر میگردم و از طعم دلپذیر نان لذت میبرم.

پایان⭐