در خانه نشسته ام، هوا ابری است و احتمال باریدن باران وجود دارد. دودی گربه ام به پیشم می آید و با صدای ناله گونه ای مرا صدا میزند؛ این نشان دهنده گرسنه بودنش است، کمد وسایلش را باز میکنم و کمی غذا برایش میریزم؛ دامپزشک گفته بود که اضافه وزن دارد پس باید به اندازه غذا برایش بریزم.
از خواب بیدار میشم، عجیب است دودی برای بیدار کردنم نیامده. با خودم فکر میکنم که خسته بوده و بیشتر خوابیده، از تختم بلند می‌شوم و به دنبال دودی میگردم...... پیدایش نمیکنم!
به در خانه نگاه میکنم؛ در باز است، خودم را آروم میکنم: اون بدون من جایی نمیره. ولی رفته بود، به بیرون از خانه میروم، میگردم و میگردم و میگردم. نیست که نیست انگار که آب شده و رفته تو زمین.
با وحشت از خواب میپرم، یعنی این ها همه خواب بود؟؟؟
به دنبال دودی میگردم، و یکدفعه یادم میاید که هفته پیش پدرم او را واگذار کرده.
پایان⭐