هزار کوه اگر سد راه من شود باز هم نمیتوانم آن روز را از خاطر ببرم. کدام روز؟! در ادامه داستانی بر اساس واقعیت را خواهیم خواند:

‌ساعت ۱۰ شب، دو روز میشود که مادر مادربزرگم به خانمان آمده است؛ او از صبح بی حال است و کم حرف تر از دیگر زمان ها شده بود.

‌کم کم لرز بر او قالب شده و در حین خواب هزیون می گوید. در همین حین مادربزرگم از من می خواهد که ببینم چه می گوید ولی حرف های زمزمه ای او نامفهوم می باشد.

ساعت ۱۱ شب، وضع وخیم می شود و او دارد از حال میرود. از او می خواهیم که به پیش دکتر برویم، با حرکت سر قبول میکند. برای حاضر شدن به اتاق ها می رویم، وقتی برگشتیم او دیگر نفس نمی کشید.

نبض ندارد و نفس نمی کشد، لب هایش در حال کبود شدن و رنگش در حال سفید شدن مانند گچ؛ و این بود اولین مرگی که از نزدیک دیدم.

پایان⭐