نمیتونم دست از فکر کردن بردارم، فکر هایی درباره ی زندگی که اصلا معنایی ندارد و فکر درباره ی آینده ای که اصلا وجود دارد؟

زمانی را به خاطر دارم که دغدغه هایم آنقدر ناچیز در حد یک بستنی بود و این دغدغه با بزرگ شدنم بزرگ تر و سنگین تر شد. خیلی زود بزرگ شدم و این آرزوی من نبود، بود؟

‍شغل های کودکی... چیزی برای گفتن درباره اش ندارم چون... دلیلی هم برایش ندارم. آینده برای من ارزشی ندارد و بزرگ شدن بدترین رویداد تمام زندگی ام شد‌.